تبليغاتX
هیچگاه فاصله هاحریف خاطره ها نیستند...
ماکه می خواستیم دنیا رو تودستمون برده کنیم........ببین چه جور برده شدیم تو دست پست دنیامون

سلام به همه ی دوستای گلم.از اینکه دیر به دیر میام آپ میکنم ببخشید.الان 

 

داشتم

 

تلویزیون نگاه میکردم در رابطه با فقر جامعه بود.وقتی مصاحبه با مردم و دیدم

 

خیلی حالم گرفته شد اعصابم ریخته به هم. اخه چرا باید اینجوری باشه کاشکی

 

 همه مردم در سطح هم بودن.یا همه پولدار بودن یا همه فقیر.فعلا که اعتیاد کمر

 

همه ی جوونامون وداره خم میکنه.ماشاالله بیشترین نرخ فروش زنهای دنیا

 

زنهای ایرانی  دارن. الان یه جمله ای دیدم که خیلی خوشم اومد کاشکی همه

 

قبولش داشته باشن.

 

بیایید دنیا را بسازیم         نه اینکه با دنیا بسازیم

          

فعلا که همه ی جوونا همینایی که به قول خودشون اینده سازان این مملکتن

 

اینجوری تو دام اعتیاد افتادن پس دیگه از آینده و نسلای بعدی هیچ انتظاری نباید

 

داشته باشیم.دیگه اون غیرت ایرانی بودن تو وجود هیچ کس نیست یعنی نذاشتن

 

که باشه. به امید روزی که همه خوش باشن و از این بلاها رهایی پیدا کنن و با

 

مردم اینجوری مثل برده هاشون برخورد نکنن...

 

خوب بگذریم از حال و هوای شیراز بگم که اینروزا بدجور گیر میدن به سر و

 

شکل ادما.خداییش که خیلی بگیر بگیره.من یکی که جرات ندارم از خونه برم

 

بیرون. وای چه ادمای وحشتناکی هستن اونایی که گیر میدن.امیدوارم کسی تو

 

چنگشون نیفته. یکی از دوستام (البته از نوع پسرش) دانشجو بود واسم اف

 

گذاشته بود که بهش گیر داده بودن به خاطر تیپش تا تونسته بودن به این بیچاره

 

زده بودن. اصلا بدجور صورتش کبود شده بود ازبس که زده بودنش. اخه یعنی با

 

این کارا به نظرتون میشه جلوی این همه ادم و گرفت؟؟؟؟؟؟؟؟

 

به نظر من یکی که هیچ سودی نداره بجز اینکه خودشون و از چشم جوونا

میندازن و دارن کاری میکنن که همه وحشت داشته باشن ازشون. اره منم قبول

دارم که خیلی دیگه بعضیا زیاده روی کردن ولی مشکل خودشونه چرا باید همه به

 خاطر اونا بسوزن؟؟؟

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 11:38 توسط مریم |

جوجولیه من الان بدجور بغضم گرفته ولی نمی دونم چرا نمی تونم گریه کنم. فکر می کردم می تونم راحت فراموشت کنم ولی نشد. اخه چرا انقد زندگی سخته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر چی می خوام بی خیال زندگی و روزگار شم نشد نمیذاره. منم مثل خودت مثل تمام ادم های دنیا تنها بودم و هستم و خواهم ماند.

                                                                          مریم تنها

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 0:4 توسط مریم |

وقتی رفت......... وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم: عزیزم ، این کار را نکن. نگفتم:
 
 برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده. وقتی پرسید دوستش دارم یا نه، رویم را برگرداندم،
 
حالا او رفته، و من تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم. نگفتم: عزیزم، متاسفم، چون من
 
هم مقصر بودم. نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاریم، چون تمام آنچه می خواهیم عشق و
 
وفاداری و مهلت است. گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای، من آن را سد نخو اهم کرد. حالا او
 
 رفته، و من تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم. او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را
 
پاک نکردم نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود. فکر می کردم از تمامی آن
 
بازی ها خلاص خواهم شد. اما حالا، تنها کاری که می کنم گوش دادن به چیزهایی است که
 
نگفتم. نگفتم: بارانی ات را درآر... قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم. نگفتم: جاده
 
بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست. گفتم: خدا نگهدار، موفق باشی، خدا به همراهت.
 
 او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم. زندگی چیزی جز یک
 
دروغ بزرگ نیست !!!
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 13:43 توسط مریم |

سلام به همه ی دوستای خوبم امیدوارم که همتون خوب باشین حالتون مثل حال من نباشه. نمیدونم چرا انقد امروز دلم گرفته بود شاید چون صدای جوجولیم و نشنیدم شایدم به خاطر تصمیم دیشبی که گرفتم باشه اخه ما به این نتیجه رسیدیم که بهم نمی رسیم دیگه تصمیم گرفتیم به هم زتگ نزنیم اخه اون مشهد راهش به من خیلی دوره یعنی خیلی از هم دوریم. من خیلی واسم دوریش سخت نبود می تونستم تحمل کنم ولی اون اذیت می شد. دیگه اینم رسم روزگاره و اینم بازیه زندگیه ماست که باید اینجوری بشه. من اصلا زندگی رو دوست ندارم و هنوز دلیل اینکه چرا نفس میکشم و نمی دونم. نمی دونم چرا عادت کردیم به همه چیزا حالا چه خوب و چه بد لبخند بزنیم دیگه از این لبخند های ظاهری خسته شدم. کی میشه که همه واقعا از ته دلشون بخندن؟؟؟؟ کی میشه کسی غم و غصه نداشته باشه؟؟؟ کی میشه همه به ارزوهاشون برسن؟؟؟؟؟؟؟؟

                                                                                              مریم

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:29 توسط مریم |